آیا غرور چیز خوبی هست؟
من از کسانی هستم که بخش بزرگی از زندگی ام را در کلنجار با این مفهوم طی کرده ام. بسیار پیش آمده که از خودم بپرسم آدم مغروری باشم بهتر است یا این که فروتن و سر به زیر؟ در زندگی اجتماعی ام بهتر است با فاصله و به چارچوب مخصوصی که از غرور یا توهم آن تهیه کرده ام تکیه کنم، یا به عکس چارچوب مذبور را به نفع طرف مقابل، یا یک شرایط خاص خرد نمایم و با این کار صمیمیت خود را نشان دهم؟هنگامی که برای اولین بار با کسی برخورد می نمایم،آیا بهتر است چهره ای عبوس و جدی از خود نشان دهم تا طرف حساب کار دستش بیاید، یا اینکه صمیمانه دست بدهم و لبخندی هم برای این کار خرج نمایم؟
فکر می کنم هر کدام از ما حداقل در یک مقطع از زندگی با این مفهوم و این سوالات برخورد جدی داشته ایم و استراتژی مخصوص خویش را برای حل آن اتخاذ کرده ایم. اما آیا در تدوین این استراتژی برای یک سوال کلیدی مهم از خود پاسخی داریم، این که استراتژی مذبور قرار است کدام اهداف ما را پوشش دهد، اصلا این استراتژی معطوف به هدفی هست، یا این که سر پوشی خواهد بود برای ضعف های ما؟ بحث و گفتگوی بیشتر در این زمینه شاید تخصصی و مربوط به رشته های خاص علوم انسانی گردد اما در اینجا می خواهم تجربه ی خویش را در این مورد برای مخاطبان این وبلاگ بیان کنم، چه وبلاگ تریبون شخصی افراد است و در آن دیدگاه های شخصی را در مورد موضوعات بیان می کنند.
از دوران کودکی به واسطه بافت خاصی که در آن بزرگ شدم نوعی توهم خودبزرگ بینی در من رشد کرد، که البته این تبعات ناگوار خود را به همراه داشت، سخن گفتن در جاهایی که نباید، نظر دادن برای این که نظری بدهی حتی اگر در باغ هم نباشی، از دست دادن امکان ارتباط با آدم های بسیاری که هر کدام می توانستند دری به دنیا های تازه ای باشندو... که نتیجه تمام این ها یک اثر تبعی همیشگی و ناخوشایند دیگر بود، و آن هم تنهایی. تنهایی هایی که پایانی نداشت، در و دیوار هایی که سخن نمی گفتند، موسیقی هایی که تمام نت هایش را حفظ می شدی، و چسپیدن به دنیای مجازی برای فرار از واقعیتی که خرابش کرده ای.
تا این که یک روز تصمیم گرفتم استراتژی کهنه ی خود را کنار بگذارم، به میان مردم بروم، با آنها حرف بزنم، مهمتر از آن به حرفها و درد دلهایشان گوش سپارم،زورکی هم که شده به شوخی های بی مزه ی شان بخندم، قاب غرور و یا توهم آن را خرد نمایم و ساده و بی واسطه با آنان اخت شوم. در مواردی نرم های حک شده در اعماق وجودم بسیار آزارم می داد اما از این که از تنهایی، چیزی که همیشه از آن متنفر بوده ام در می امدم، باز هم با شوق فزاینده ای آنها را زیر پا می گذاشتم و به تغییر بنیادی خود شدت بیشتری می بخشیدم. البته در این راه بسیاری اوقات من یا اطرافیان زیاده روی کرده ایم، اما هرگز از کار خود پشیمان نیستم. با این که اکنون سعی می کنم مقدار بیشتری از تعادل را در برخورد با اطرافیان به خرج دهم، اما همیشه ارتباط با آنان را مهمتر از غرور کاذبی می دانم که در من نهادینه شده بود و هنوز با آن مبارزه می کنم.
اما نتیجه ی مهمی که در این مبارزه نصیب من شده و می خواهم با شما در میان بگذارم، این است که اگر ما از فرا انسانی که قصد داریم، از خود، با مغرور بودن خویش نشان دهیم، مطمئن هستیم، آن گونه که قرار است فرا انسان باشد،پس وارد گود شده و با آنها رویداد های مشترکی را تجربه کنیم، آنها همه چیز را با زبانی ساده و قابل فهم و در اسرع وقت، چه مستقیم و چه غیر مستقیم، به ما بازتاب می دهند، قبل از آن که خیلی دیر شود، که اگر فرا انسان نیستیم، حداقل می توانیم یک انسان باشیم، یکی مثل آنها، خوشحالم که به توهم فرا انسان خود پی بردم و مدت بسیاری است که سعی می کنم انسان باشم!