معتصم
ترم اول دوره ی کارشناسی بود.روز سه شنبه ی هفته ی سوم ، که تازه به میمنت و مبارکی کلاس تربیت بدنی 1 تشکیل می شد.بیشتر اعضای کلاس از همکلاسانم بودند به اضافه ی چند نفر که دانشجوی فیزیک بودند.همه ی انها را قبلا در کلاس اخلاق دیده بودم و می شناختمشان ،بجز یک نفر.عینکی بود ،موهای بوری داشت و اسمش معتصم بود .
راستش را که بخواهید اصولا من آدم دیرجوشی هستم و خیلی دیر با دیگران اخت می شوم و بعضی وقت ها هم از روی ظاهر در مورد افراد قضاوت می کنم.در همان لحظه ی اول که دیدمش از قیافه اش خوشم نیامد ،بلافاصله شکم را تو داده سینه را سپر نموده ،بادی به غب غب انداخته و شروع به قیافه گرفتن و چشم غره آمدن کردم و از این دست عادات ناپسند مرسوم بین (بعضی از)جوانان محترم سقزی.
بعد از نیم ساعت علافی ،هنگامی که تقریبا داشتیم زیر تیغ آفتاب به مقداری هیدروژن و اکسیژن و اندکی دی اکسید کربن تجزیه می شدیم بالاخره استاد مربوطه یکی از غلامانش را برای نرمش دادن فرستاد. از نرمش گذشتیم و به دراز و نشست و بارفیکس و پرش سه گام ودو صد متر و... رسیدیم و استاد نیامد.(به قول شهاب الدین شیخی سیب رسید ولی تو نیامدی!!)چون ترم اولی بودیم نمی دانستیم که برای اساتید ،تدریس این جور درس های پیش پا افتاده افت کلاس و تنزل مرتبه می باشد و ما هرگز به دیدن ایشان سعادتمند نخواهیم شد که نخواهیم شد.
کم کم سرگرم عرق ریختن و مبارزه با اعتیادو چند بیماری دیگر شدیم. معتصم تقریبا بیست دقیقه به وقت لندن از سوت مربی عقب بود وبا اینکه تا ان لحظه از عمرم هنوز موفق به شکستن رکورد 2 بارفیکس متوالی با کمک نشده بودم با دیدن آمادگی جسمانی معتصم بسیار به خود امیدوار شدم .
در همان حیس و بیس چشم غره رفتن و هن هن زدن معتصم جلو آمد و بسیار صمیمانه با لبخندی که بر لب داشت سلامی کرد و خود را معرفی نمود.گفت من هم سقزی هستم و شما را می شناسم .در آن زمان چون احساس کردم آدم مهمی هستم قدری دیگر بر باد غب غب افزودم به طوری که کله و گردنم تقریبا باهم یکی شده بودند. بالاخره گرم صحبت کردن شدیم و ازهر دری سخنی گفتیم .کم کم باد غب غبم نشست و عرق خجالت بر پیشانیم پدیدار شد و متوجه شدم برای بار چند هزارم در قضاوتم در مورد دیگران اشتباه نمودم و از آن زمان به بعد با معتصم یار گرمابه و گلستان هم شدیم.
او لیسانس فیزیک را با معدل الف گرفت وپاس نمودن درس الکترومغناطیس با نمره ی بیست از رکوردهای دیگرش است( اربابان فن خوب می دانند که زدن هر کدام از این رکورد ها حکم شکستن شاخ دیو رادارد.) چون باید دوباره از سد مصخره ی کنکور می گذشت،عطای فیزیک را به لقایش یخشید و برای تحصیل در رشته ی مکاترونیک به فرنگ رفت.
در آف هایی که دیروز برایم گذاشته بود بسیار از دوری وطن ابراز ناراحتی کرده به طوری که به قول خودش دچار homesickness شده است.از خاطره هایی که با هم داشتیم گفته بود و از حسرت از دست رفتن روزهای گذشته.خواسته بود تا اوضاع اینجا را برایش توصیف کنم که بهانه ای شد برای نوشتن نامه ای به او:
معتصم عزیز از همان اول بگویم حال همه ی ما بد است و تو را به جان عزیزت باور کن
اینجا مدارک علمی کاغذ پاره اند و از همه چیز بی ارزش تر علم است در این دیار و بیچارگان ماییم که الکی خود را علاف کسب علم نموده ایم.
تردد با کله های خروسی قدغن است و مسئول اشاعه ی فرهنگ،اخیرا به مقام گذاشتن پا بر روی مفاخر فرهنگی نایل شده است. هم میهن و شهروند و بچه محل و ... برای اشاره به سفیدی ماست توقیف می شوند و کک کسی را هم نمی گزد.
تورم 30 درصدی است و بانک مرکزی آن را در روز روشن پاک می نماید ،نرخ بیکاریمان به نرخ تورم زیمبابوه گفته است زکی،و خلاصه تا دلت بخواهد اوضاع بی ریخت می باشد.
پس خوشحال باش و روزی سه مرتبه قبل از غذا کلاهت را به هوا پرتاب کن که تنها مشکل تو دوری از وطن است و من به تو قول می دهم که وطن اصلا دلتنگ تو نخواهد بود.چه بسا از رفتن مغزهایی مثل تو خوشحال هم باشد.