مسکنی برای درخت های مرده ی این آبادی
پیشتر ها عادت داشتم مطالبی را در وبلاگم بگذارم که حرفی برای گفتن در آن وجود دارد، حال چه از لحاظ فرم چه از لحاظ محتوا (البته به نظر خود بنده) ، در انتخاب موضوع، شیوهی نگارش و ...سعی می کردم نهایت دقت را به خرج دهم. اما حالا کم تر سخت گیری می نمایم، بیشتر سعی می کنم احوالات روزانه ی خود را بنگارم، تا جایی که وبلاگ تقریبا به یک دفترچه ی خاطرات آنلاین بدل شده، البته شاید درستش هم این باشد، چرا که رایج است افراد اتفاقات روزمره ی زندگی شان را در آن بنویسند، اما هر چه هست برایم به مکانی تبدیل شده برای گفتن هر آنچه دل تنگم می خواهد و اتفاقا تنها جایی که میشود حرف زد و از کسی اجازه نگرفت و تا جای ممکن قاعده ی بازی هیچکس را نپذیرفت. هر زمان که در آن مطلبی می نویسم قدری آرامش میگیرم، مثل این که آدم رازی را سالها توی دلش نگه داشته باشد و با بازگو کردن آن بار بزرگی از دوشش برداشته شود. شاید علتش این باشد که این تنها راه رساندن پیام (از یک کانال مشروع!) به یک مخاطب احتمالی است، کسی که شاید به این چیز ها بها بدهد و شاید هم نه. مثل شلیک کردن تیری در تاریکی. با این که در تاریکی هیچ تیری به هیچ هدفی نخورده است. اما باز جای شکرش باقی است، حالا کسی هم بخواند یا نه، به هر روی آدم حرفش را می زند و قدری سبک می شود. شاید این نوعی مسکن باشد بر یک درد، اما باز برپدراموات مُسکِن رحمت که حداقل لحظه را برای آدم نگه میدارد. فردا هم خدا بزرگ است و مسکن ارزان و فراوان. حرف امروزم این است: " زمستان امسال هزار ساله بود، درخت افکن و مرگ آسا، و این آبادی تنها جایی بود که در آن درختان واقعی بودند، نه به سان آن بیدهای لرزان که به هر ساز باد هفت شبانه روز عربی می رقصیدند، نه مثل چناری که لانه ی هر کلاغ بی محل بود، و نه مانند آن کاج که زیر هر برفی سبز تر از بهار می نمود، درختان این آبادی سرما را فهمیدند، حال بهاری در راه باشد یا نه، چه سود که خاطره ی سنبل و باد سبزینه ی درختان باشد، و ناله ی موزون مرغ مرثیه ی برگ ها، حالا تو هی سوت بزن یا بر پیکر مرده ی سروها سرود بهار بخوان "