ماجراهای من و این غول بیابانی
بعضی از آدم ها یک سوم از عمرشان را خواب اند و بقیه را بیدار،برای برخی این نسبت فیفتی- فیتی است و بعضی هم مثل این شهربان تنبل ما تا مجبورشان نکنی بیدار نمی شوند.
اما من یک سوم عمرم را در اتوبوس سپری می کنم،700 کیلومتر تمام، یعنی مصافتی که در طی آن شارژ دو mp3 پلیر و یک گوشی 2650 تمام می شود ولی تازه شده گلابی و هنوز 400 تای دیگر باقیست ،که اتفاقا مشکل همان 400 تای آخر است،زمانی که کمر و پا سردرد شروع می شود وخودت را جر می دهی که نیم ساعت خوابی ولی بی خوابی به سر بغل دستی ات زده و باید پای خاطرات کلاس سوم اکابر ایشان بنشینی.
تازه اگر شانس بیاوری و برای این غول بیابانی نقص فنی پیش نیاید که در ماه گذشته یک مورد بریدن ترمز،یک دستگاه در رفتن چرخ عقب،یک حلقه درآمدن غربیلک فرمان و چند فروند پنچری هم داشته ایم.
نکته ی جالب این که شمار مسافران در هر بار از انگشتان یک دست و نیم پا تجاوز نمی کند و اگر خدابیامرز بوشوک زنده بود می گفت:"این آقاهه(صاحب اتوبوس) چقدر مهربونه که یه چیزی هم از جیب خودش می زاره تا مارو به مقصد برسونه"،غافل از اینکه ما چند تا مسافر بر پشت این غول بیابانی سوار شده ایم تا رد چیز های زیر شکمش را گم کنیم.البته بعضی اوقات آن چیزها به صورت خیلی اتفاقی دیده می شوند و پس از اینکه مقداری شیتیل رد و بدل شد،عمرا اگر کسی شتر را به خواب هم دیده باشد.گاهی هم وجدان کاری عده ای گل نموده و شیتیل بگیر نیستند و این غول سبز را می خوابانند و ما باید پیاده شویم تا چرخ اقتصاد مملکت بچرخد،و هفتصد تا را به هفت ،صد تا تبدیل نماییم و ایستگاه به ایستگاه و شهر به شهر ماشین عوض کنیم وبر رفتگان آن با وجدان کاری رحمت ها بفرستیم.
یکی از مشکلات دیگر این غول بیابانی تعدد مراکز قدرت است.بعضی از اوقات غول بیچاره نمی داند به چه سازی برقصد،هنگامی که صاحب غول پست مدرن می شود،راننده پیشا سنتی می گردد و شاگرد ها هم مابین سنتی و مدرن گیر می کنند.در آخرین سفری که بااین غول سبز بیابانی داشتم این تعدد مراکز قدرت نزدیک بود کاردستمان بدهد.قضیه از آنجا شروع شد که تعارف میوه ی دو خانم جوان به یک پسر دانشجو و چند دیالوگ ساده با اعتراض راننده مواجه شد:
-اوووووی درست بشین آقا،ما که ...خونه وا نکردیم،های خانوما چه خبرتونه اینجا اتوبوسه،اتوبوس یه مکان فرهنگیه!کاباره که نیس،شما می تونین بیرون هر غلطی که دلتون خواست بکنین،ولی اینجا هر غلطی که ما دلمون می خواد باید بکنین،شماها که با هم محرم نیستید چه جوری باهم حرف می زنین.
پسردانشجو:درست حرف بزن آقا،این خانوما به من پرتقال تعارف کردن منم ازشون تشکر کردم،همین،محرم ونامحرم دیگه چه کوفتیه؟
راننده:خودتی،یعنی ما حالیمون نیس...
با وساطت صاحب اتوبوس پست مدرن و شاگردان ،راننده کمی آرام شد ولی هر چند دقیقه یکبار برای اطرافیان آداب و رسوم مسافرت با اتوبوس را یاد آوری می نمود و یک فحش هم نثار پسرک بیچاره می کرد.پسرک بسیار خونسرد بود و گهگاهی زیر لب چیزهایی می گفت،خلاصه به هرشکلی که بود راننده بیخیال شد و ما خوابمان برد و به سقز رسیدیم.هنگام پیاده شدن راننده بیچاره یک فصل کتک مفصل از دست پسرک نوش جان نمود ودل ما هم خنک شدو می توان حدس زد پسرک زیر لب چه چیزهایی را می گفت.