توضیح : امروز همینطوری به سرم زد یه داستان کوتاه بنویسم، اگه حالشو داشته باشم و هزار اگه دیگه می خوام از این به بعد هر ازگاهی داستان کوتاه هم بنویسم،  اینو گفتم که شکه نشید، زیاده عرضی نیست.

 

     بعد از ظهر جمعه بود و طبق معمول قرار بود حالش گرفته باشه، اما هرکاری می کرد نمی تونست اون حس رو پیدا کنه، هرچی دنبالش می گشت نمی شد ، این دفعه استثنائا حالش گرفته نبود، شاید حالشو نداشت حالش گرفته باشه، اما هرچی بود به طرز عجیبی خوشحال بود، یه کم از این که حالش خوب بود ناراحت به نظر می رسید، به خودش می گفت ای بابا مگه می شه بعد از ظهر جمعه آدم حالش گرفته نباشه، با خودش بدبختی ها شو مرور می کرد،  گرفتاری هاشو، قرضاشو، اجاره عقب افتادشو، بعد به سیگار و داریوش و عشق های از دست رفته اش رو آورد، اما هیچکدوم  افاقه نکرد، مرگ باباش رو یادخودش آورد، بعد به خودش گفت:  "خودمونیم آ،قیافه بابا تو اون کفن چقدر ضایع شده بود، کاش یه سایز کوچیکترشو براش می گرفتیم" اینو که گفت خندش گرفت، جلوی آینه رفت تا ببینه که به قول خودش چه مرگش شده، نیشش همچنان باز بود، نکنه مریض شده، شاید دچار اختلال روانی شده باشه، نکنه قراره بمیره ! با این که می دونست این احمقانه ترین نتیجه گیری ممکنه ولی، فکر مرگ که به سراغش اومد یه کم ترسید، یادش افتاد که اگه بمیره پسرش  تو یه بعد از ظهر جمعه بهش می گه که قیافه اش تو کفن چقدر ضایع بوده و کلی به ریشش می خنده، دیگه نیشش باز نبود، حس رو پیدا کرده بود، خوشحال بود از این که ناراحته!، دوباره سراغ وینستن لایت رفت، یه پک عمیق به سیگار زد و بعد دود رو به یه نقطه تو فضا فوت کرد، درست مثل اونایی که بعد از ظهرای جمعه الکی ناراحتن.   پسرش روی کاناپه خوابش برده بود،" این پسره حتی بلد نیس تلویزیونو رو تایمر بزاره؟!"،تلویزیون کارتون سیمپسون ها رو پخش می کرد.