بالاخره پس از خوردن دود چراغ و خون جگر های فراوان موفق به ورود به دوره کارشناسی ارشد شدم،نمی دانم انگیزه ی اصلی ام برای ادامه تحصیل چیست اما این را خوب می دانم که فرار از زادگاهم همیشه یک انگیزاننده ی خوب برای آن بوده است.

   بارها آن گفته ی عرفان الف.ج را تایید کرده ام که می گفت سقز شهر عجیبی است و پای هر عکس و بالای هر مطلب و روی هر دیوار و تیر برق و میز شارنیوز و خلاصه هرجا که مجالی برای نوشتن داشت می نوشتش.

   آری سقز شهر عجیبی است،با ساکنانی عجیب تر.ساکنانی که همه از زادگاهشان گریزانند و همیشه آرزوی جلای دیار و بخشیدن عطا را به لقای آن و رفتن به هر آن کجا که باشد بجز این سرا را دارند ، اما هنگام رفتن،نرسیده به خروجی شهر طوطی مبارکشان یاد هندوستان می کند و دلشان هوای میدان هه لو و خیابان جمهوری و پارک شهر و(استثنائا برای شارنیوزی ها دفتر شار نیوز) ... و برای برگشتن لحظه شماری می کنند. لحظه ها را شمرده و کنار می گذارند و گاه باز آمدن فرامی رسد،به شهر که وارد می شوند نرسیده به ترمینال همه چیز دوباره برایشان عادی می شود و آن تنفر همیشگی دوباره سراغشان می اید،و شوق رفتن و گفتگوی دوباره ی گون و نسیم ...

به کجا چنین شتابان!(لطفا از سرعت خود بکاهید،پلیس راه با بابای خود هم سر شوخی ندارد.)

   گون از نسیم پرسید(گون استعاره از خبرنگارفضول سایت مستقل خبری شهرمی باشد)

 به هرآن کجا که باشد(به تو چه مگه تو فضولی؟)

 بجز این سرا سرایم...(می رم جایی که 3اف نداشته باشد)

  به سرایی که بشود با خیال راحت در خیابان هایش دم زد و کسی تنفرش را با تنه زدن ابراز نکند،جایی که یک اعتراض ساده به کتک کاری و چاقو کشی ختم نشود،مکانی که اسطوره داستانهایش از طبقه ی ارازل و اوباش نباشد،به جایی که بشود در غیاب سایه ی سنگین تعصب پدر و فضولی پیر زن همسایه، با معشوقه یک چایی تلخ خورد،به جایی  که بعد از غروب افتاب بشود در خیابان هایش انسان دید،به دیاری که به شهر ارواح نماند و زندگی در آن جریان داشته باشد.

  اما اینجا رشت است،شهر باران،جایی که در آن رطوبت همه چیز را سبز نگه می دارد،حتی تکه چوبی که برای نصب آنتن تلویزیون روی شیروانی خانه ام قرار داده اند،زندگی در اینجا حرکت دارد ،مغازه ها تا دیر وقت باز اند و امنیت میمون اجازه می دهد که یک خانم جوان تا دیر وقت در هوای باز نفس بکشد و  ارازل شامپانزه را به او کار نباشد، اگر چه هوا خیط هم باشد.

   دانشگاه گیلان هم شبیه دانشگاه است، در آن با دانشجو به مانند گوسفند رفتار نمی شود،نمره ی کسی در روز روشن گم نمی شود،مسئول آموزش در ساعات کاری ناخن هایش را سوهان نمی کشد،سرویس ایاب و زهاب به وفور موجود است و مشکل خاصی نداریم،تنها به ما خوابگاه ندادند که خیل عظیم ورودی جدید ها جای گله گزاری برای ادم نمی گزارد.خلاصه ملالی نیست جز دوری شما ،میدان هه لو ،خیابان جمهوری،پارک شهر و دفتر شار نیوز.