در خبر است  زمانی که قیمت نفت به بشکه ای 146 دلار رسید،کشوری را بزرگمردی بود بسیار مهر ورز که این بزرگمهر[1]سفر بسیار می نمود و در هر سفرش ،هزار  دستاورد بود.

   در یکی از این سفرها به کشور همسایه( در زمینه ی  گسترش  روابط دیپلماتیک با کشورهای تازه کشف شده)به مجالس بسیاری دعوت بشد و به جلسات بسیار برفت و نطق ها بکرد.در وسط یکی از این جلسات ،زمانی که تازه بحث داغ شده و دهن دشمن( فرضی)  تازه سرویس گشته بود ،  ناگهان برق برفت.ابتدا او فکر کرد که کار،کار خود دشمن( فرضی) است و زیر نیمه کاسه، کاسه ای باشد و احتمالا توطئه ی در کار،ولی مشخص شد که همانا مشکل از کمبود برق و جیره بندی باشد.

   اما چون لامپ ها خاموش گشت و شمع ها روشن،و فضا شاعرانه ، الهام بیامد،اول فکر کرد الهام مذبور،همان سخنگوی خویش است و آن راجدی بنگرفت و بگفت که آدم زنده را به وکیل و وصی و سخنگو هیچ احتیاج نباشد و هرآنچه را لازم باشد خود خواهد گفت.

   لختی بگذشت و مشخص شد که این الهام همان باشد که بر شاعران و نویسندگان بیاید و او را از آن خوش آمد و بسیار حال بکرد و گل از گلش بشکفت و قند در دلش آب گشت.پس در باب دزدیدنش توسط دشمن(فرضی) شعر ها بگفت و غزل ها بسرود و رمان ها بنوشت تا اینکه خود نیز قضیه را باور بکرد. پس برای ضایع کردن دشمن(فرضی) از این جا به آنجا و از آنجا به این جا اندر شد و باقی سفر بر آن منوال همی بگذشت و پوزدشمن(فرضی) به خاک مالیده همی شد.

   چو به کشور بیامد در فرودگاه وزیر خود بدید با کتابی از عکس های او بر کاغذ فوتوگلاسه ی ورقی چند صد تومانی  در دستش،پس به پیش آمد و بگفت :"ای رییس ،کل عکسهایتان را در کتابی گرد آوردم تا کارهای شما برای ابد در تاریخ ثبت شود و چشم حسود و اصلاح طلبان کور گردد و بترکد و بالا غیرتا این ماه هم مرا تعویض ننمایی که مرا زن و بچه باشد و به مواجب احتیاج فراوان". بزرگمهر که از دیدن این حرکت بسیار حال بکرد ،در گوشی بدو گفت " برو خوش باش که فعلا کارهای مهمتری از تعویض تو دارم، تازه هنوز تکلیف وزارت اقتصاد را هم مشخص نکرده ام و مهلت تمام شده است و مجلس به من گیر بدهد ،پس  فعلا کاری به تو ندارم " ،پس وزیر برفت و کلاهش را به بالا بیانداخت و قیه ها بکشید و بشکن ها بزد .

 اما بزرگمهر را همان گونه که خود گفته بود کارهای مهمتری بود ،همین که از فرودگاه به شهر اندر شد چون او و کارکارشناسی، آبشان در دو نهر موازی هم نمی رفت، تامل هیچ ننمود و بگفت: خاموشی از نان شب و مهار تورم و کنترل نقدینگی و این جور چیزها بسی  واجب تر باشد،و سپس بگفت:"مگر ما را از همسایه چه کم باشد که آنها خاموشی داشته باشند و ما نه، و مردم ما از همسایه چه بیش دارند که ایشان در روز 10 ساعت برق داشته باشند و آنها 24 ساعت". پس وزیر نیرو را گفت که این مقدار برق از سر مردم زیادی باشد،پس او را دستور دادکه برق را جیره بندی کن و هیچ مگوی که تو را تعویض خواهم کرد پس چراغ صنایع و معادن و مدارس و منازل ومحافل و ...خاموش گشت و اوضاع قاراشمیش و هرکی به هرکی و شیر تو شیر شد و حال مردم-به مقدار معتنابهی - گرفته بشد  ،و البته شمع ها روشن گشت و فضا شاعرانه و الهامات فراوان. 

 


پانویس :1.بزرگمرد +بزرگ مهر=بزرگمهر