چشمم دارد از حدقه می زند بیرون،فشار مثنوی
(از جانب مثانه) کار را به جاهای باریک کشانده است. دلم می خواهد با آن شخصی که در
تلویزیون فرمودند روزی 8 تا 10 لیوان آب برای بدن لازم است به جرم نشر اراجیف و
اتهام علیه مثانه ملی به شدت برخورد قانونی شود. آخر مرد حسابی وقتی این حرف را می
زدی فکر این اوضاع نابسامان تولت را هم می نمودی. آن تعداد لیوان که حضرت عالی می
فرمایی برای کشورهایی است که در امر دفع فضولات انسانی به خودکفایی رسیده باشند،
نه برای ما که مجبور می شویم روزی هزار تا مرگ بر امریکا بنویسیم تا کلیاتمان(جمع
دو کلیه)نترکند، خلاصه از تمام جوانب به تمام جوارح مان فشار می آید و همه چیز را زعفرانی
رنگ می بینیم، که در آن هاگیر واگیر یک تابلویی به چشممان برخورد می کند، و آن
چیزی نیست جز نام پرافتخار WC . مثل برق و بادمی پرم و خود را به
داخل می رسانم...
خودتان می توانید حدس بزنید که بعد چه افاق
خوشایندی افتاد و اگر خیلی کنجکاو تشریف دارید، 8 تا 10 لیوان آب بخورید بروید
بیرون خودتان می فهمید یک من ماست چقدر کره دارد. بعد از آن اتفاق خوشایند کم کم
دید چشمانم به حالت عادی برمی گردد و به خود می آیم. نگاهی به دیوارهای داخل کابین
می اندازم، "مرگ بر ..."،" درود بر ... "،"زنده باد ... "،"
نفله باد... "،"ما شاید رای دهیم به ... "،"تحت شرایط خاص رای
می دهیم... "،"مارای می دهیم ... "،" ما به ...رای می دهیم"،"
...چون ...آمد ما رای می دهیم"،" چرا امدی چرا رفتی"،" خب ما به آن یکی رای می دهیم... "،" آنها
به او رای می دهند"،" ما و انها هر کدام به ان دو تا رای می دهیم... "،"ما
رای دادیم ... "،"ما ... شدیم "،"خودتی"،" ما... "،"انها
مارا... "،"ما، ما... "
به راستی این مکان های عمومی،سوای نقش ویژه ای که در حوزه سلامت و
اعصاب و روان بازی می کنند دستی هم در گسترش بینش و آگاهی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی مردم
دارند. بازهم این بوق های بیگانه بگویند ملت ما حافظه ی تاریخی ندارند. ملت همه
چیز را می فهمد و ثبت می کند، سندهایش در این جا موجود است.
سرگرم خواندن حافظه تاریخی روی دیوار هستم که
شخصی از انتهای سالن حضور قاطع خویش را اثبات می نماید...سپس بی مقدمه وارد بحث می
شود،...(همه جور بحثی را دیده بودیم الا گفتگو در مبال را):
ـ می
دونی جناب وزیر ارشاد گفته اند این دولت بالاترین حد تحمل دارد!!!
ـ کدام دولت؟
ـ این رایحه ی
خوش؟
ـ کدام، من که
رایحه خوشی به مشامم نمی رسد، مثه این که یکی این تو بدجوری خرابکاری کرده
ـ بابا توام
خوشحالی ها، منظورم این تو نیس، منظورم اون بیرونه
ـ آها از اون
لحاظ، اون بیرون، آره بر منکرش لعنت،استغفر ا...، اعوذباا... من الشیطان الجریم...،
من کیم اینجا کجاس؟
(و بعد از این من
از دیالوگ حذف شده و مسئولیت حرفهایی که زده می شود بر عده خود آن دو نفر است)
ـ(یکی از کابین
های وسط): فکر کنم منظورش تحمل مشایی بوده،
آخه این اواخر کارش به جایی رسیده که گیر داده به حضرت نوح، گفته کشتیش پنجر بوده
و ترمز ABSهم نداشته
- شایدهم تحمل تورم منظورشه، بیچاره ها چطورمی تونن این تورم 25 درصدی رو تحمل کنن؟ ما که زیر خط فقریم کلی بهمون فشار میاد، حالا اونا که خط فقر زیرشونه چی می کشن!!!
و این بحث ادامه پیدا می کند و به جاهای خیلی
بدی می رسد. درنتیجه ما می بینیم علاوه بر نقش مفیدی که یک توالت می تواند در اجتماع
بازی کند، می تواند به ابزاری برای سوء استفاده چهارتا خس و خاشاک تبدیل گردد، پس لازم
است با آموزش های لازم، افزایش پارازیت ها و در نهایت گذاشتن دوربین (!)در مکان های
عمومی(برای کنترل ترافیک) این مشکل مرتفع گردد.
ادامه دارد...
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388 20:39 توسط مازيار اردلان
|
مای اول ،آشپز خانه : تعداد هزار و پانصد و بیست و چهار بشقاب ، سیصد و بیست و دو قاشق و به همان مقدار(حالا کمی بیشتر کمی کمتر) چنگال در سینک ظرفشویی ...هزار و ششصدو هشتاد چوق کبریت نیمه سوخته که در میان لاشه های عده ای سوسک که همین پیش پای شما جان به جان آفرین تسلیم نموده اند در کف ... یک سفره که جای جای بدن رنجورش را مهر پیج در پیچ زیر ماهیتابه مزین فرموده است ومقادیر انبوهی نمک، زرد چوبه ادویه ماست خیار ، فلفل و دارچین که باهم معجون بی نظیری را تشکیل داده اند روی پییشخوان اپن... نمای دوم،هال: یک دست مبل زهوار در رفته ی درب و داغون که به گفته آگاهان مبل (در یافت آباد) در سال های نه چندان دور صورتی رنگ بوده که از بس گرم و گرم(چای، نسکافه) زمانه چشیده به قهوه ای سیر مبدل شده...یک فرش سه در چهارسیصدو کمتر شانه با همان گل های تکراری مصخره و دقیقا همرنگ با مبل های صورتی(!)...یک تلویزیون شهاب( از آن محدب ها ) که بیست و دو سانتی متر گرد ،هشت سانتی متر غبار و مقداری مگس مرده معلق در املاح روی آن دیده می شود و تنها لایق پخش تصویر کامران نجف زاده و دانشجوست(1)... نمای سوم، خواب شرقی : تولید یک سال کاغذ کمپانی copimax روی زمین... تعدادی کتاب به حالت نیمه باز ... دو دانشجو با ریش هایی به بلندی این هوا که اطراف سر و گردشان را مایع چربی فرا گرفته این و به تناوب با چنگال های میوه خوری که در دست هایشان دارند پوست سر را می خارانند... تعدادی سوسک چپ شده در اطراف مگس های مرده ... نمای چهارم، خواب غربی : همان توصیفات بند قبلی،منهای آن دو دانشجو به اضافه یک دانشجوی دیگر(که من باشم)، یک رادیاتور سوراخ و چند لاشه ی چای لیپتون... این ها نماهایی از اوضاع یک خانه ی مجردی واقع در شهر خونین و قیام(!)رشت،محله منظریه و تحت تصرف موقت سه دانشجوی ترم آخر تحصیلات تکمیلی دانشگاه گیلان است که در حال حاضر در فرجه امتحانات بسر می برند. احتمالا عده ی کثیری از هموطنان که در بلاد مختلف شرق و غرب و خاور دور و میانه و باخترسفلی و علیا که با حرص و ولع به خواندن مطلب حاضر اشتهار دارند(!) خود دارای تحصیلات عالیه و تکمیلی و پی اچ دی و بالاترحالا دست دست... می باشند و می دانند فرجه یعنی چه و در مذمت این دوران ناسزاها گفته اند و فحش ها نثار کرده اند و در پرداختن به این موضوع برایشان جز خاطره ای دردآور چیزی نباشد ، اما چه کنم که دارد کارد به استخوان می رسد و اگر این فریاد را در سینه خبه نمایم چه بسا غمبادگرفته، پس از برخورد با اشیاء نوک تیز نزدیک، منفجر گشته و ناکام چهره در نقاب خاک فروکشم. حجم مطالب فراوان، زمان تنگ و تن لش دست به دست هم داده و کار کسب علم و مدرک را بسیار صقیل نموده است هر آینه از میان به دو قسمت مساوی تقسیم شویم. اما در راستای آن که این توبمیری دیگر از آن تو بمیری ها نیست گوش شیطان کر قرار است این آخرین فرجه ی امتحانات زندگی مان باشد و به هیچ وجه من الوجوه (حتی دوجه نقد که خیلی به ایشان ارادت داریم) قصد ادامه ی تحصیلات را نداریم و از این بابت بسیار کیفور می باشیم. از جهتی فکرش را که می کنیم دلمان برای این استاد های بی سواد (که فرق مابین هویج و عزت ا... ضرغامی را نمی دانند) تنگ می شود. دیگر ما به کی بخندیم. انگار دست چینشان کرده باشند یکی از یکی آقاتر.
قربانشان بروم به مراتب شعور گاو و مرام استر صدی هشتاد از این ها بیشتر است با این وجود تمامشان از سر ترجمه ها و مقالات ما بیچارگان دارند دانشیار می شوند. از لهجه های شیرین شان هرچه بگویم کم گفتم خصوصا وقتی به زبانی به غیر از زبان مادری ـ خصوصا انگلیسی ـ حرف می زنند.(!) انگار سیب زمینی داغ در دهانشان فروکرده باشند هی از میان لغاتشان حرف ر ،بدون جواز بیرون می زند. در نوشتن مراتب والای علمی شان را یارای قلم نیست که هیچ یک فرق نمودار نرمال و باز هم عزت ا... ضرغامی را هنوز در نفهمیده اند ، باشد که اخلافشان بفهمند. از محبوبیتشان همان بس که حداقل به اذای اتول های هر کدام ،چهارصد و پنجاه نقشه ی مختلف برای نفله نمودن هر روز آپ دیت می شود و پوست سرشان را هوادارانی است به تعداد هواداران تراختور و منچستر. خلاصه مانده ایم که دلمان تنگ شود یا خوشحال باشیم که کارما و این دانشگاه گیلان با هم تمام می شود. با تمام این تفاسیر در اعماق وجود مبارکمان میل به بخشیدن عطا به لقایشان برحب و دوستی می چربد چرا که دیگر خنده هم حدی دارد، دیگر بس است دو سال به قدر کفایت علاف و معتل بوده ایم و چه بسا اگر زن می ستاندیم اکنون یک کاکل زری داشتم پیرهن پری. سوای آن که دیگر طاقت سر و کله زدن با هم خانه ای(آن هم از نوع گشاد حاد) را نداریم. برایمان دعا کنید که این ایام مثل برق و باد بگذرد، نکردید هم که چه بهتر!
1.در اینجا کامران دوم به قرینه "یکی بودن سر و ته کرباس" حذف شده است
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388 17:45 توسط مازيار اردلان
|
بععععله، بالاخره پس از گذشت دو ماه و اندی طلسم قلم مبارکمان شکسته و دستگاه مطلب پراکنی مان به کار افتاد که این خود هدیتی نچندان کم بها به اربابان و صاحب نظران علم و ادب و هنر و تمام چیز های بی ربط دیگر دنیاست.
قبل از هر چیز از ان دو سه نفری که یا خیلی بیکار بودند و یا خیلی باحال و هر روز به این وبلاگ زهوار در رفته مان سر می زدند کمال تشکر و احترام را دارم و امیدوارم هر چه سریعتر برای خودشان یک کارنان و آب دار گیر بیاورند و جماعتی را از نگرانی برهانند.
اماخدمت ان دسته از دوستان که فکر نموده اند ما هم مثل آن شهربان بی جنبه قصد خودکشی ادبی و خداحافظی و این جور لوس بازی ها را داریم،باید عرض کنم اولابنده حالا حالا ها مطالب نغز (و شاید هم نقض) برای گفتن دارم و هر دم که بخواهم هزار مطلب از درون مبارکم تراوش می نماید یکی از یکی بهتر، در ثانی بودن به هر حال به از نبود شدن است حافظا...
راستش این روزها فرصت سر خواراندن هم ندارم، روزهای دوشنبه وسه شنبه در دانشکده ی ادبیات یک دانشگاه معتبر(!) در شمال کشور با عده ای اسب و الاغ و استر و گاو کوسفند و بز ، که بلا نسبت انها استاد هستند سر و کله (و گاهی هم آپرکات )می زنم. با یک عده ادم روانی که مثل بختک به جانمان افتاده اند. یک خروار مریض روانی که خوشان هم نمی دانند که چقدر حالشان بد هست و در خیال خامشان خیلی خود را کار درست فرض نموده اند. از شما چه پنهان تا این لحظه انواع سوء استفاده ها را از ما بیچارگان که دانشجوی ان خراب شده باشیم نموده اند، بجز یک نوع سوء استفاده که هنوز به علت کمبود جا و رعایت برخی شئونات امکان آن فراهم نشده است.
مابقی روزها هم به کاری مشغولم که نه به من ، نه رشته ام و نه شما هیچ ارتباطی ندارد. گاهی در کرمان و سمنان و زاهدان هستم و گاهی در کردستان و خراسان و هرمزگان، حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!! نه این که فرصت نوشتن نداشته باشم، اما آن جماعت اسب و الاغ در اوقات فراغت هم آدم را ول نمی کنند و فکر پلیدشان جایی برای نوشتن درد دل نمی گذارد.
خلاصه اوضاع قر و قاطی و در هم بر هم شده، و هیز چیز به هیچ چیز ربط ندارد. نمی دانم شاید تا یک ماه دیگر از دست ان جماعت اسب و الاغ خلاص شوم و به اوضاع عادی بر گردم، خدا به خیر کند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 21:11 توسط مازيار اردلان
|
در راستای ایجاد شانتاژ خبری که همان تشویش اذهان عمومی(!) خودمان باشد،یکی از این نهادها در غرب اعلام نموده است که کشور ما از نظر آزادی اقتصادی رتبه ی 112 را در میان 140 کشور دارد البته اظهر و من الشمس است که آزادی اقتصادی در این جا نزدیک به صد در صد و بلکه هم بیشتر می باشد ولی از آن رو که بارها هم گفته ایم ما به طور مادرزادی به کار کارشناسی اعتقاد داشته و داریم ،در این جا با دلایل کارشناسانه این دروغ را بر ملا می سازیم. لازم نیست خیلی دور برویم،مثلا در این شهر 150 هزار نفری خودمان آزادی اقتصادی بیداد می کند،برای نمونه چند ماه پیش خبر سرقت مسلحانه از یک طلافروشی به گوشمان رسید که طی آن، سیصد-چارصد کیلو طلا دزدیده شد و کسی هم کاری نداشت.پس از ان باخبر شدیم که در تعطیلات نوروزی عده ای جوان موفق زورگیر در ارتفاعات شهر اقدام به باج خواهی از مسافران نمودند و در یک عملیات قهرمانانه جیب های آنان را خالی کرده اند. تازه ترین گزارش ها هم حاکی از آن است که جمعی از فعالین عرصه ی کیف قاپی و تخم مرغ دزدی ، پس از تمرین و ممارصت در زمینه های مختلف آفتابه و قالپاغ و دله دزدی در حال حاضر به گروه زبده ای شتر دزد تبدیل شده و توانایی هایشان به طور چشمگیری بالا رفته است،به طوری که در یک اقدام ابتکاری،ماشین های شهروندان را دزدیده سپس درخواست پول می نمایند که اگر تا فلان ساعت مبلغ درخواستی را به جیبشان واریز ننمایند ماشین مذبور اوراق خواهد شد و دیگر شتر دیده اند ندیده اند.نیز در مناطق مختلف گزارش شده که پس از بازگشت همشهری ها از میهمانی به منزل، با غیبت جمع کثیری از وسایل خود روبرو و سپس سورپرایز گشته اند. همین چند مورد کافی بود تا ثابت شود وفور آزادی اقتصادی در این کشور از حد گذشته است و بار دیگر این بوق های استعماری سنگ روی یخ گردند.واقعا چقدر دیگر می تواند آزادی وجود داشته باشد. اگر در یک شهر 150 هزار نفری 100 آزادی وجود داشته باشد خودتان چرتکه بیاندازید که در 70 میلیون نفر چندصد هزار درصد آزادی اقتصادی وجود دارد.حالا آنقدر رتبه بندی کنند تا رتبه دانشان پاره شود.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 2:10 توسط مازيار اردلان
|
از آنجا که مدت ها ست سوالهایی مثل خوره افتاده به جانم که چرا تمام این مسافرها از شیراز و اصفهان وتهران گرفته تا علی آباد کتول و مراغه ی صفلی به بانه می روند؟مگر چه چیز به درد بخوری آنجا پیدا می شود که در شهرخودشان موجود نیست؟یا چه چیزی در بانه هست که در شهر ما نیست و چرا باید سهم ما از این هزاران مسافر فقط توسعه ی فاضلاب باشد؟ تصمیم می گیرم با جمعی از دوستان به آنجا بروم و اوضاع را از نزدیک بیینم. هنوز در ابتدای جاده ی بانه هستیم که راننده از این که در یک روز وسط هفته آمده و جاده خلوت و امن می باشد اظهار رضایت می نماید که همزمان یک گله 3اف روبه رویمان می آیند،به طوری که مجبور می شویم به خاکی پناه برده و تا آب ها از اسیاب بیافتد منتظر بمانیم،راننده کمی ترسیده است و در سکوتش نعره ها می توان جست. هوا بسیار خنک است و غبار غلیظی آسمان را گرفته ،انصافا پوشش گیاهی اطراف جاده در فصل بهار دیدنی است ولی در این موقع از سال هیچ چیز قابل به عرضی مشاهده نمی شود.در همه جا اعم از کله ی کوه، دامان دشت و سینه ی سنگ شعارهایی مانند موسوی اصلح و از این دست دیده می شود.در یک جا می توان حدس زد که شعار نویس تا چه اندازه در کارش مصمم بوده چون شیب کوه به حدی است که هیج جنبنده ای نمی تواند در موقعیت فیزیکی مناسب برای سرخاراندن هم قرار گیرد چه برسد به شعار نویسی. راه پر پیچ و خم را در معیت سه افانی چند ادامه می دهیم،تا این که به گلوگاه بانه می رسیم.یک مامور اخمو که راه را بند آورده است،به صورتی حق به جانب وراندازمان می کند،تا این که یادش می آیدکه اصولا زیره را به کرمان نمی برند و باید این کار را در آن یکی لاین انجام می داد و رخصت عبور می دهد. وارد شهر می شویم،در همان ورودی متوجه می شویم که بانه شهرداری ندارد .مسافران بسیاری دیده می شوند که خیلی آشفته و بی نظم ماشین هایشان را پارک نموده اند و عشق ال سی دی از خود بی خودشان کرده است. در یک مورد چند نفر که تازه از یک ماشین پیاده شده اند،اتول خود را در همان حالت رها می کنند و به سوی یک پاساژ متواری می شوند.ماهم وارد پاساژ مذبور می شویم،زن میانسالی با یک مغازه دار مشاجره می کند،از قرار معلوم یک ال سی دی را به جای مدل بالاتری از آن به طرف قالب نموده اند.مغازه دار در کمال خونسردی سرش به کار خودش است ،سوت می زند و به او اعتنایی نمی کند.آنطرف تر یک تابلوی نقاشی چشمم را می گیرد،قیمتش را می پرسم،صاحب مغازه پس از این که تمام ناحیه ی زیر گردنش را می خاراند و مقداری هم با گوش مبارکش ور می رود زیر لب می گوید:هه ژده(هجده)،در انتهای سالن یک مغازه دار کولری را که تازه فروخته است با بغل پا به سمت مشتری پرتاب می کند.در یک مغازه ی وسایل ورزشی فروشی یک مبل بادی را می بینم،قیمتش را می پرسم،باور کنید این بار واقعا تصمیم دارم پول بی زبان را به هدر دهم،از او می پرسم که آیا وسیله ای هم برای باد کردن ان همراه دارد؟پاسخ می دهد،اون طور که تو می گی باید یه رو تختی هم همراش باشه که بندازی روش، واقعا برخورد با مشتری این بانه ای ها عالی است.منصرف می شوم. کلا اشیاء داخل پاساژ بنجل آلاتی بیش نمی باشد و با آنچه دست فروش ها در خاج آن –به نصف قیمت_می فروشند فرق چندانی ندارد، هر چه فکر می کنم علت حضور این همه آدم را درک نمی کنم. از پاساژ فوق خارج می شویم و به چند تا پاساژ دیگر سر می زنیم،همه ی اشیاء و وسایل تکراری می باشند،و ما همچنان چیز بدرد بخوری نیافته ایم که ابتیاع نماییم.به شدت گرسنه ایم و تصمیم می گیریم حداقل یک غذای درست و حسابی بخوریم تا بهره ای از سفرمان برده باشم.به چند رستوران سر می زنیم ولی تمامشان به علت رمضان تعطیل می باشند.تا اینکه یک جا را پیدا می کنیم،چشمتان روز بد نبیند،یک گاراژ که تعدادی صندلی در آن قرار داده اند،بوی گند همه جا را برداشته،اینجا هم مملو از جمعیت است.از گارسون می خواهیم روی میز را تمیز کند،وقعی بر ما نمی گذارد و راهش را گرفته ناپدید می شود.خودمان دست به کار می شویم،سپس غذا سفارش می دهیم،مقداری لاستیک تراکتور با گوجه ی اضافی،که هنوز دل و روده ی مان در عجب است از آن همه کیفیت! راهمان را گرفته و عازم محل سکونتمان می شویم،به گلوگاه بانه که می رسیم هیچ کس به ما کاری ندارد،مامور مذکور هنوز آنطرف را بازدید می کند و علی الظاهر دوریالی اش سوراخ می باشد.جاده پر است از مسافرانی که قرار است کلی از ان بنجل ها بخرند و لاستیک تراکتور صرف نمایند و دست از پا دراز تر بازگردند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 15:9 توسط مازيار اردلان
|