
بععععله، بالاخره پس از گذشت دو ماه و اندی طلسم قلم مبارکمان شکسته و دستگاه مطلب پراکنی مان به کار افتاد که این خود هدیتی نچندان کم بها به اربابان و صاحب نظران علم و ادب و هنر و تمام چیز های بی ربط دیگر دنیاست.
قبل از هر چیز از ان دو سه نفری که یا خیلی بیکار بودند و یا خیلی باحال و هر روز به این وبلاگ زهوار در رفته مان سر می زدند کمال تشکر و احترام را دارم و امیدوارم هر چه سریعتر برای خودشان یک کارنان و آب دار گیر بیاورند و جماعتی را از نگرانی برهانند.
اماخدمت ان دسته از دوستان که فکر نموده اند ما هم مثل آن شهربان بی جنبه قصد خودکشی ادبی و خداحافظی و این جور لوس بازی ها را داریم،باید عرض کنم اولابنده حالا حالا ها مطالب نغز (و شاید هم نقض) برای گفتن دارم و هر دم که بخواهم هزار مطلب از درون مبارکم تراوش می نماید یکی از یکی بهتر، در ثانی بودن به هر حال به از نبود شدن است حافظا...
راستش این روزها فرصت سر خواراندن هم ندارم، روزهای دوشنبه وسه شنبه در دانشکده ی ادبیات یک دانشگاه معتبر(!) در شمال کشور با عده ای اسب و الاغ و استر و گاو کوسفند و بز ، که بلا نسبت انها استاد هستند سر و کله (و گاهی هم آپرکات )می زنم. با یک عده ادم روانی که مثل بختک به جانمان افتاده اند. یک خروار مریض روانی که خوشان هم نمی دانند که چقدر حالشان بد هست و در خیال خامشان خیلی خود را کار درست فرض نموده اند. از شما چه پنهان تا این لحظه انواع سوء استفاده ها را از ما بیچارگان که دانشجوی ان خراب شده باشیم نموده اند، بجز یک نوع سوء استفاده که هنوز به علت کمبود جا و رعایت برخی شئونات امکان آن فراهم نشده است.
مابقی روزها هم به کاری مشغولم که نه به من ، نه رشته ام و نه شما هیچ ارتباطی ندارد. گاهی در کرمان و سمنان و زاهدان هستم و گاهی در کردستان و خراسان و هرمزگان، حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!! نه این که فرصت نوشتن نداشته باشم، اما آن جماعت اسب و الاغ در اوقات فراغت هم آدم را ول نمی کنند و فکر پلیدشان جایی برای نوشتن درد دل نمی گذارد.
خلاصه اوضاع قر و قاطی و در هم بر هم شده، و هیز چیز به هیچ چیز ربط ندارد. نمی دانم شاید تا یک ماه دیگر از دست ان جماعت اسب و الاغ خلاص شوم و به اوضاع عادی بر گردم، خدا به خیر کند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 21:11 توسط مازيار اردلان
|
در راستای ایجاد شانتاژ خبری که همان تشویش اذهان عمومی(!) خودمان باشد،یکی از این نهادها در غرب اعلام نموده است که کشور ما از نظر آزادی اقتصادی رتبه ی 112 را در میان 140 کشور دارد البته اظهر و من الشمس است که آزادی اقتصادی در این جا نزدیک به صد در صد و بلکه هم بیشتر می باشد ولی از آن رو که بارها هم گفته ایم ما به طور مادرزادی به کار کارشناسی اعتقاد داشته و داریم ،در این جا با دلایل کارشناسانه این دروغ را بر ملا می سازیم.
لازم نیست خیلی دور برویم،مثلا در این شهر 150 هزار نفری خودمان آزادی اقتصادی بیداد می کند،برای نمونه چند ماه پیش خبر سرقت مسلحانه از یک طلافروشی به گوشمان رسید که طی آن، سیصد-چارصد کیلو طلا دزدیده شد و کسی هم کاری نداشت.پس از ان باخبر شدیم که در تعطیلات نوروزی عده ای جوان موفق زورگیر در ارتفاعات شهر اقدام به باج خواهی از مسافران نمودند و در یک عملیات قهرمانانه جیب های آنان را خالی کرده اند.
تازه ترین گزارش ها هم حاکی از آن است که جمعی از فعالین عرصه ی کیف قاپی و تخم مرغ دزدی ، پس از تمرین و ممارصت در زمینه های مختلف آفتابه و قالپاغ و دله دزدی در حال حاضر به گروه زبده ای شتر دزد تبدیل شده و توانایی هایشان به طور چشمگیری بالا رفته است،به طوری که در یک اقدام ابتکاری،ماشین های شهروندان را دزدیده سپس درخواست پول می نمایند که اگر تا فلان ساعت مبلغ درخواستی را به جیبشان واریز ننمایند ماشین مذبور اوراق خواهد شد و دیگر شتر دیده اند ندیده اند.نیز در مناطق مختلف گزارش شده که پس از بازگشت همشهری ها از میهمانی به منزل، با غیبت جمع کثیری از وسایل خود روبرو و سپس سورپرایز گشته اند.
همین چند مورد کافی بود تا ثابت شود وفور آزادی اقتصادی در این کشور از حد گذشته است و بار دیگر این بوق های استعماری سنگ روی یخ گردند.واقعا چقدر دیگر می تواند آزادی وجود داشته باشد. اگر در یک شهر 150 هزار نفری 100 آزادی وجود داشته باشد خودتان چرتکه بیاندازید که در 70 میلیون نفر چندصد هزار درصد آزادی اقتصادی وجود دارد.حالا آنقدر رتبه بندی کنند تا رتبه دانشان پاره شود.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 2:10 توسط مازيار اردلان
|
از آنجا که مدت ها ست سوالهایی مثل خوره افتاده به جانم که چرا تمام این مسافرها از شیراز و اصفهان وتهران گرفته تا علی آباد کتول و مراغه ی صفلی به بانه می روند؟مگر چه چیز به درد بخوری آنجا پیدا می شود که در شهرخودشان موجود نیست؟یا چه چیزی در بانه هست که در شهر ما نیست و چرا باید سهم ما از این هزاران مسافر فقط توسعه ی فاضلاب باشد؟ تصمیم می گیرم با جمعی از دوستان به آنجا بروم و اوضاع را از نزدیک بیینم.
هنوز در ابتدای جاده ی بانه هستیم که راننده از این که در یک روز وسط هفته آمده و جاده خلوت و امن می باشد اظهار رضایت می نماید که همزمان یک گله 3اف روبه رویمان می آیند،به طوری که مجبور می شویم به خاکی پناه برده و تا آب ها از اسیاب بیافتد منتظر بمانیم،راننده کمی ترسیده است و در سکوتش نعره ها می توان جست.
هوا بسیار خنک است و غبار غلیظی آسمان را گرفته ،انصافا پوشش گیاهی اطراف جاده در فصل بهار دیدنی است ولی در این موقع از سال هیچ چیز قابل به عرضی مشاهده نمی شود.در همه جا اعم از کله ی کوه، دامان دشت و سینه ی سنگ شعارهایی مانند موسوی اصلح و از این دست دیده می شود.در یک جا می توان حدس زد که شعار نویس تا چه اندازه در کارش مصمم بوده چون شیب کوه به حدی است که هیج جنبنده ای نمی تواند در موقعیت فیزیکی مناسب برای سرخاراندن هم قرار گیرد چه برسد به شعار نویسی.
راه پر پیچ و خم را در معیت سه افانی چند ادامه می دهیم،تا این که به گلوگاه بانه می رسیم.یک مامور اخمو که راه را بند آورده است،به صورتی حق به جانب وراندازمان می کند،تا این که یادش می آیدکه اصولا زیره را به کرمان نمی برند و باید این کار را در آن یکی لاین انجام می داد و رخصت عبور می دهد.
وارد شهر می شویم،در همان ورودی متوجه می شویم که بانه شهرداری ندارد .مسافران بسیاری دیده می شوند که خیلی آشفته و بی نظم ماشین هایشان را پارک نموده اند و عشق ال سی دی از خود بی خودشان کرده است. در یک مورد چند نفر که تازه از یک ماشین پیاده شده اند،اتول خود را در همان حالت رها می کنند و به سوی یک پاساژ متواری می شوند.ماهم وارد پاساژ مذبور می شویم،زن میانسالی با یک مغازه دار مشاجره می کند،از قرار معلوم یک ال سی دی را به جای مدل بالاتری از آن به طرف قالب نموده اند.مغازه دار در کمال خونسردی سرش به کار خودش است ،سوت می زند و به او اعتنایی نمی کند.آنطرف تر یک تابلوی نقاشی چشمم را می گیرد،قیمتش را می پرسم،صاحب مغازه پس از این که تمام ناحیه ی زیر گردنش را می خاراند و مقداری هم با گوش مبارکش ور می رود زیر لب می گوید:هه ژده(هجده)،در انتهای سالن یک مغازه دار کولری را که تازه فروخته است با بغل پا به سمت مشتری پرتاب می کند.در یک مغازه ی وسایل ورزشی فروشی یک مبل بادی را می بینم،قیمتش را می پرسم،باور کنید این بار واقعا تصمیم دارم پول بی زبان را به هدر دهم،از او می پرسم که آیا وسیله ای هم برای باد کردن ان همراه دارد؟پاسخ می دهد،اون طور که تو می گی باید یه رو تختی هم همراش باشه که بندازی روش، واقعا برخورد با مشتری این بانه ای ها عالی است.منصرف می شوم. کلا اشیاء داخل پاساژ بنجل آلاتی بیش نمی باشد و با آنچه دست فروش ها در خاج آن –به نصف قیمت_می فروشند فرق چندانی ندارد، هر چه فکر می کنم علت حضور این همه آدم را درک نمی کنم.
از پاساژ فوق خارج می شویم و به چند تا پاساژ دیگر سر می زنیم،همه ی اشیاء و وسایل تکراری می باشند،و ما همچنان چیز بدرد بخوری نیافته ایم که ابتیاع نماییم.به شدت گرسنه ایم و تصمیم می گیریم حداقل یک غذای درست و حسابی بخوریم تا بهره ای از سفرمان برده باشم.به چند رستوران سر می زنیم ولی تمامشان به علت رمضان تعطیل می باشند.تا اینکه یک جا را پیدا می کنیم،چشمتان روز بد نبیند،یک گاراژ که تعدادی صندلی در آن قرار داده اند،بوی گند همه جا را برداشته،اینجا هم مملو از جمعیت است.از گارسون می خواهیم روی میز را تمیز کند،وقعی بر ما نمی گذارد و راهش را گرفته ناپدید می شود.خودمان دست به کار می شویم،سپس غذا سفارش می دهیم،مقداری لاستیک تراکتور با گوجه ی اضافی،که هنوز دل و روده ی مان در عجب است از آن همه کیفیت!
راهمان را گرفته و عازم محل سکونتمان می شویم،به گلوگاه بانه که می رسیم هیچ کس به ما کاری ندارد،مامور مذکور هنوز آنطرف را بازدید می کند و علی الظاهر دوریالی اش سوراخ می باشد.جاده پر است از مسافرانی که قرار است کلی از ان بنجل ها بخرند و لاستیک تراکتور صرف نمایند و دست از پا دراز تر بازگردند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 15:9 توسط مازيار اردلان
|
تا به حال اصلا به این قضیه فکر کرده اید که در آن ینگه ی دنیا که همان آمریکای جهانخوار(سابق) (!)باشد چه می گذرد؟ یک زمانی که به هزار ضرب و زور و بدبختی خواستیم آن نیمه دموکراسی نیمه جانمان را بنا کنیم ،آن موجود ناقص را نیز به ما روا ندیدند و کودتای 28 مرداد را رقم زدند.بعد توی کتب تاریخشان نوشتند که ما به خاطر کاری که کردیم مثل چی پشیمانیم و رویمان نمی شود تو چشم ایرانی ها نگاه کنیم بیست و چند سال بعد هرچه توپ و تفنگ و موشک داشتند به آن صدام گور به گور شده دادند تا بر سر ما خرابش کند.هنوز جنگ تمام نشده بود که عده ای را مخفیانه با انجیل فرستادند که جان مادرتان بیایید مذاکره کنیم که البته آن موقع چون ما زیاد به نیویورک نمی رفتیم نتیجه نداد.
سپس به افغانستان و عراق حمله نمود و هرچه ناو و کشتی و قایق موتوری داشت به خلیج فارس فرستاد تا چهارچشمی مواظب ما باشد و شاید هم اگر کارش توی عراق می گرفت یه جنگ دیگر هم به ما می فروخت.
حالا هم که دوباره گیر داده اند به مذاکره،آن هم زمانی که به نظر بسیاری یک کم بی موقع می باشد.خب کور که نیستند ،باید بدانند ما تازه انتخابات داشته ایم و هنوز خستگی شمردن آرا از تنمان در نرفته. طنز قضیه در اینجاست که یک روز قبل سخنگوی کاخ سفید گفته بود توی بسته ی آقای متکی بجز چند تا آدامس بادکنکی، تعدادی لواشک و دو تافی مغزدار چیزدیگری نبوده که به خاطرش مزاکره کنند و آدامس های متکی قابل مقایسه با اربیت هندوانه نیست .تازه از یک طرف هم لایحه ی تحریم بنزین را تصویب می نمایند.واقعا در آنجا چه می گذرد؟از یک سو به آن خوشگل تبریک نمی گویند و همزمان به رسمیت می شناسندش.
البته ما با مذاکره و گفتگو و ایجاد رابطه با آمریکا مشکلی نداریم،هرچه باشد از ونزوئلا بهتر است که !!!، شاید این مزاکره ها منجر به این شود که مردم به جای سقوط با توپولوف ،پرواز با بویینگ را تجربه کنند،شاید زمانی جنرال موتورز جای پژو را بگیرد،شاید از این به بعد بتوانیم بی واسطه کالاهای اساسی را از آمریکا بخریم و با خیال راحت داد بزنیم که ما هیچ وقت مستقل نبوده ایم و تمام این حرفها سرکاری بوده،شاید نتیجه ی این گفتگو ها این باشد که ما تمام بد و بیراهایی که در این مدت به انها نسبت دادیم پس بگیریم،اما فقط امیدوارم آقای اوباما یادشان بیاید که ما اندکی خسته می باشیم.حالا وقت برای خوردن تافی زیاد است ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 15:54 توسط مازيار اردلان
|

روزی از روزهای گرم تابستان سال 85 که عرفان تازه با معدل پانزده و شاید هم کمتر، از دانشگاه آزاد تبریز فارغ التحصیل شده بود در حالی که مدرکش را در یک قاب چوبی قشنگ قرار داده بود و زیر یک درخت گلابی نشسته بود و به شدت از فرط بی کاری کلافه ، هی با خود کلنجار می رفت که از این به بعد قرار است چه بشود،گهگاه به مدرک ترگل-مرگلش نگاهی می انداخت و با خود می گفت من که در طول ان چهار سال همه اش به دنبال خبر و کتاب(غیر درسی) و جبهه ی مشارکت و ...بودم چطور شد که این را به من دادند و علامت تعجبی بر روی سرش ظاهر شده بود این هوا. از یک بابت خوشحال بود که بدون خوردن دود چراغ و خون جگر به این موفقیت دست یافته است و توی دلش به ریش دانشگاه می خندید ، از یک سوی هم نمی دانست جواب پدر و مادرش را چه بدهد هر چه فکر می کرد می دید که از او حسابدار در نمی آمد و عرق شرم پیشانی مبارکش را مرطوب می نمود.تا این که از بالای درخت ،سیبی به کله ی مبارکش اصابت نمود ، آن موقع هم فهمید که درخت مذبور سیب بوده نه گلابی،هم به صرافت افتاد که یک سایت مستقل خبری را باز نماید و در آن به زمین و آسمان و هر آنچه در آن است گیر بدهد و مو را از ماست بکشد و بلعکس.
پس مانند تمام دانشگاه رفته ها مدرکش را به طاقچه ای در منزل پدری انتقال داد تا هم وسیله ای برای دلخوشی والدین گردد و هم توجیهی برای وجود طاقچه در منزل. سپس در شهر راه افتاد و ایده ی خویش را با افرادی چند در میان گذاشت،عده ای کنکور و درس و سربازی برادر و ...را بهانه نمودندو ازهمکاری سرباز زدند، عده ای قول دروغین دادند، برخی آب شده و به زمین رفتند گروهی دود گشته به هوا جستند به طوری که نمی دانی تا کجا رفتند تا این که چند نفر پیدا شدند که قولشان قول بود و حرفشان حرف. پس طی یک جلسه ی رسمی مقدمات کار را فراهم نمودند،سردبیر و مدیر مسئول و آبدارچی و دیدبان و لیوان خر و ... تعیین نمودند و مهمتر از همه پول-مایه ی حیات- یا به تعبیری مایه ی تیله را فراهم کردند.نام آن را هم شار نیوز گذاشتند که البته برخی از مسئولان عالی رتبه شهر هرگز موفق به تلفظ صحیح آن نشدند.پس از آن عده ای شارنیوز را ترک گفتند،با این که در یک مصاحبه ی تلویزیونی تمام افتخارات آن را به خودشان نسبت دادند و برخی هم(مانند نگارنده) هر چند به خاطر داشتن پارتی اضافه شدند ولی کارها کردند کارستان(اخیرا مشک آن است که عطار گوید!)
خلاصه امروز بیستم شهریور، تولد سه سالگی شارنیوز است که به قولی امروز سه ساله و به روایتی چهار ساله می شود.اما در هر صورت سه بار از 20 شهریور 85 می گذرد و هیچ شکی در آن نیست.
اگر انتظار دارید بگوییم آه، این سه سال چقدر زود گذشت،سخت در اشتباهید،هیچ هم زود نگذشت،سه تا انتخابات دیدیم یکی از یکی گل تر،به دفترمان دستبرد زدند،هزارو پانصد و بیست و پنج میلیون بار فراخوانده شدیم،از طرف جناب شهردار به خوردن چیزهایی متهم شدیم(می بخشیم ولی فراموش نمی کنیم) ،رفیم عکس بگیریم نزدیک بود عسکمان کنند،دوربینمان را گرفتند ولی بعدا پس دادند،دکتر.ن چهارتا صندلی به ما داده بود ازمان پس گرفت و ما ماندیم و یک موکت طوسی رنگ،تهدید به فیلتر شدیم ،و هزار جور حادثه و مورد دیگر که از حوصله ی نگارنده خارج است،ولی جا نزدیم و در هر شرایطی ماندیم،چون بادی نبودیم که به این بیدا مبارک بیدا.
در مجموع از خودمان بسیار تشکر می کنم که سه سال بی جیره و مواجب برای شارنیوز کار کردیم.دستمان درد نکند،سرمان هم،امیدوارم همیشه همین طور سالم و سرحال به امر خطیر خبر نگاری ادامه دهیم.انصافا کاری کردیم کارستان(مشک آن است که عطار گوید،چرا که می خواهد به شما قالبش سازد) و از شما بازدیدکنندگان هم تشکر می کنم که همیشه ما رو حمایت می کنید و بهمون ای میل می دید،باور کنید بهمون خیلی انرژی می ده(این تیکه رو از هاله در فارسی وان یاد گرفتیم).
+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 2:53 توسط مازيار اردلان
|